سفارش تبلیغ
صبا

یادداشتی برای شهید هادی

داداش ابراهیم سلام

الان که همه خوابند ، دلم می خواست با شما درد و دل کنم

داداش ابراهیم :
می خواهم امسال محرم با شما همراه باشم
می خواهم با یاد شما و هرکارخوبی  انجام می دهم _هدیه کنم به روح بلند شما

فقط .....
فقط می شود لطفی به حال من کنی
دستم را بگیری تا محرم امسال  بسیار متفاوت و خوب باشم

می خواهم حتی کوچترین گناهی هم نکنم
می خواهم پاک و خالص باشم ...
می خواهم هرکس به من بدی کرد در حقش خوبی کنم .

می خواهم هرکس به من حرف بد زد  یا توهینی کرد دیگه  برام اهمیت نداشته باشه

حالاداداش ابراهیم می شه همانطور که من دوست دارم محرم را با شما و‌شهدا باشم
می شه لطفی کنید و شما هم حواستون به من باشه

داداش ابراهیم:
اگراین دل خواست بلرزه  _نگذارید
خودتون بلد هستید چطور باید به یک نفر کمک کرد تا بخدا برسه .....

پس کمک کنید
دلم را ......
 دستم را ....
قلبم را .....
روح وروانم را......
فکرم را......
و تمام وسایلی که به من مربوط هست _ ازلوث وجود شیطان  پاک کنم

قول می دهم همه اینهارا همین الان انجام دهم ...پاک کنم

فقط منتظر هستم تا شما هم کمکم کنید

داداش ابراهیم :
حال دلم را شما می فهمید
منتظر قدوم شما  هستم

الان لبخند رضایت بخش
#مهدی_فاطمه_عج را حس می کنم

من عهد می بندم با #شهید_ابراهیم_هادی
تا منو به امام زمانم برساند .


این یک عهد نامه هست که شما هم می توانید همین امشب عهدی با یک شهید ببندید تا پل صراط همراهتون  باشد

التماس دعای شهادت

                   یا علی مدد


راز مزار یادبود شهید ابراهیم هادی

ســالها از شهادت ابراهیم گذشــت. هیچکس نمیتوانست تصور کند که فقدان او چه بر سر خانواده‌ی ما آورد. مادر ما از فقدان ابراهیم از پا افتاد و... تا اینکه در ســال 1390 شنیدم که قرار است سنگ یادبودی برای ابراهیم، روی قبر یکی از شهدای گمنام در بهشت زهرا ساخته شود. ابراهیم عاشق گمنامی بود. حالا هم مزار یادبود او روی قبر یکی از شهدای گمنام ساخته میشد. 
در واقع یکی از شــهدای گمنام به واسطه ابراهیم تکریم میشد. روزی که برای اولین بار در مقابل ســنگ مزار ابراهیم قرار گرفتم، یکباره بدنم لرزید! رنگم پرید و باتعجب به اطراف نگاه کردم! چند نفر از بســتگان ما هم همین حال را داشتند! ما به یاد یک ماجرا افتادیم که سی سال قبل در همین نقطه اتفاق افتاده بود! درســت بعد از عملیات آزادی خرمشهر، پســرعموی مادرم، شهید حسن سراجیان به شهادت رسید. آن زمــان ابراهیــم مجروح بود و با عصا راه میرفت. اما به خاطر شــهادت ایشان به بهشت زهرا آمد. وقتی حسن را دفن کردند، ابراهیم جلو آمد و گفت: خوش به حالت حسن، چه جای خوبی هستی! قطعه26 و کنار خیابان اصلی. هرکی از اینجا رد بشه یه فاتحه برات میخونه و تو رو یاد میکنه. بعد ادامه داد: من هم باید بیام پیش تو! دعا کن من هم بیام همینجا، بعد هم با عصای خودش به زمین زد و چند قبر آن طرف تر از حسن را نشان داد! 
چند ســال بعد، درست همان جائی که ابراهیم نشــان داده بود، یک شهید گمنام دفن شد. و بعد به طرز عجیبی ســنگ یادبــود ابراهیم در همان مــکان که خودش دوست داشت قرار گرفت!!

راوی:خواهر شهید
قطعه 26- ردیف 52
شهید ابراهیم هادی 
شادی روحشو صلوات


گمنامی

قبل از اذان صبح برگشــت. پیکر شــهید هم روی دوشش بود. خستگی در چهرهاش موج میزد.
صبح، برگه مرخصی را گرفت. بعد با پیکرشــهید حرکت کردیم. ابراهیم
خسته بود و خوشحال.
میگفت: یک ماه قبل روی ارتفاعات بازیدراز عملیات داشتیم. فقط همین شــهید جامانده بود. حالا بعد از آرامش منطقه، خدا لطف کرد و توانستیم او را بیاوریم.
خبر خیلی سریع رسیده بود تهران. همه منتظر پیکر شهید بودند. روز بعد، از میدان خراسان تشییع با شکوهی برگزار شد.
میخواستیم چند روزی تهران بمانیم، اما خبر رسید عملیات دیگری در راه است.قرار شد فردا شب از مسجد حرکت کنیم.
با ابراهیم و چند نفر از رفقا جلوی مســجد ایســتادیم. بعد از اتمام نماز بود.
مشغول صحبت و خنده بودیم.
پیرمردی جلو آمد. او را میشناختم. پدر شهید بود. همان که ابراهیم، پسرش را از بالای ارتفاعات آورده بود. سلام کردیم و جواب داد.
همه ســاکت بودند. برای جمع جوان ما غریبه مینمود. انگار میخواســت چیزی بگوید، اما!
لحظاتی بعد ســکوتش را شکســت و گفت: آقا ابراهیــم ممنونم. زحمت کشیدی، اما پسرم!
پیرمرد مکثی کرد و گفت: پسرم از دست شما ناراحت است!!
لبخند از چهره همیشــه خندان ابراهیم رفت. چشــمانش گرد شــده بود از تعجب، آخر چرا!!
بغض گلوی پیرمرد را گرفته بود. چشــمانش خیس از اشک شد. صدایش هم لرزان و خسته:
دیشــب پســرم را در خواب دیدم. به من گفت: در مدتی کــه ما گمنام و بینشــان بر خاک جبهه افتاده بودیم، هرشب مادر سادات حضرت زهرا(س)به ما سر میزد. اما حالا، دیگر چنین خبری نیست!
پسرم گفت: "شهدای گمنام مهمانان ویژه حضرت صدیقه هستند!"
پیرمرد دیگر ادامه نداد. سکوت جمع ما را گرفته بود.
به ابراهیم نگاه کردم. دانه های درشــت اشــک از گوشــه چشمانش غلط میخورد و پایین می آمد. میتوانســتم فکرش را بخوانم. گمشــدهاش را پیدا کرده بود. "گمنامی!"
بعد از این ماجرا نگاه ابراهیم به جنگ و شــهدا بسیار تغییر کرد. میگفت:
دیگر شــک ندارم، شــهدای جنگ ما چیزی از اصحاب رسول خدا(ص) و امیرالمؤمنین(ع)کم ندارند.
مقام آنها پیش خدا خیلی بالاست.
بارها شنیدم که میگفت: اگر کسی آرزو داشته که همراه امام حسین(ع)درکربلا باشد، وقت امتحان فرا رسیده.
ابراهیم مطمئن بود که دفاع مقدس محلی برای رسیدن به مقصود و سعادت و کمال انسانی است.
برای همین هر جا میرفت از شهدا میگفت. از رزمنده ها و بچه های جنگ تعریــف میکرد. اخلاق و رفتارش هــم روز به روز تغییر میکرد و معنویتر میشد. دو ســه ساعت اول شب را میخوابید و بعد در همان مقر اندرزگو معمولاً
بیرون میرفت!
موقع اذان برمیگشت و برای نماز صبح بچه ها را صدا میزد. با خودم گفتم:
ابراهیم مدتی است که شبها اینجا نمیماند!؟
یک شــب به دنبال ابراهیم رفتم. دیدم برای خواب به آشــپزخانه مقر سپاه رفت.
فردا از پیرمردی که داخل آشپزخانه کار میکرد پُرس وجوکردم. فهمیدم
که بچه های آشپزخانه همگی اهل نمازشب هستند. ابراهیم برای همین به آنجا میرفت، اما اگر داخل مقر نماز شــب میخواند همه میفهمند.
این اواخر حرکات و رفتار ابراهیم من را یاد حدیث امام علی(ع) به نوف بکالی میانداخت که فرمودند: "شیعه من کسانی هستند که عابدان در شب و شیران در روز باشند."
کتاب سلام بر ابراهیم، صفحه 119 الی121
سلام بر شهید ابراهیم هادی
شهید گمنام



شـصت_و_یکمین بـهار زنـدگـیت مـبارک

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

صدای به هم خوردنِ بالِ معصومِ فرشته ها می آید ، انگار آمدنِ تـــو نزدیکست ...

خورشید کمیل هزاران صلوات نذر بودنت
 شصت و یکمین بـهار زنـدگـیت مـبارک
یکم اردیبهشت ، تولدت مبارک


سلام بر ابراهیم را بخوانیم

پرده اول : من سال چهارم دبیرستان بودم و کنکوری ،،،
تو درسم موفق بودم ، خانواده خوب و مذهبی داشتم چادری بودم و ... ولی یه چیزی تو زندگیم کم بود.
یه روز حس کردم هیچ کاری برای خدا انجام نمیدم ، هیچ کاری یا برای نفس خودمه یا خوش آمد دیگران،،، حس کردم کار های خوب ام هم بی هدفه ،،،
 پرده دوم: با این که ظاهر مذهبی داشتم و چند تا کتاب از شهدا خونده بودم، ربطه ی خاصی با شهدا نداشتم. یه دوستی داشتم که اصلا مذهبی نبود ولی سال اول دبیرستان خیییلی متحول شده بود ، خیلی به شهید همت ارادت داشت. گو رابطه اش با شهدا خیلی خاص بود،،، گلزار شهدا میرفت، کتاب هاشون رو میخوند ، راهیان نور میرفت . ولی انگار من راز رابطه اش با شهدا رو نمیفهمیدم ،،،منم دلم میخواست یه دوست شهید داشته باشم و با شهدا باشم ولی بعدا فهمیدم این چیز ها دعوتی است ، نه خواستنی
 پرده سوم: سال چهارم دبیرستان دوستم یه جلسه سخنرانی بهم معرفی کرد که گوش کنم.- بحث نیت و اخلاص بود- سخنران معجزه ی اذان شهید هادی رو تعریف کرد ولی فقط گفت «ابراهیم» . خیلی معجزه اذان شهید هادی برام خاص بود. واقعا تکون خوردم... انگار یه رازی رو کشف کرده بودم. روز بعد از دوستم پرسیدم :
- واااای فلانی چقد اون خاطره هه خوب بود ، این ابراهیم که گفت شهید همت بود دیگه؟
- نه  شهید ابراهیم هادی بود!
 پرده آخر -شروع قصه- یه دفعه روی میز یه کتاب دیدم،،، سلام بر ابراهیم یه نگاه کردم به عکس روی جلد،، و لبخندش و رد شدم،
برگشتم،،،
کدوم ابراهیم هادی
کتاب رو برداشتم با- این که سال کنکور بود - شروع کردم به خوندن مقدمه...  و اشک هام از همون جا شروع شد،،،دلم نمیومد کتاب رو تموم کنم،،،روزی یه خاطره میخوندم که تموم نشه..
ظاهر زندگیم عوض نشد ولی زندگیم رنگ گرفت معنی دار شد ،،،
هر روز که میگذره بیشتر میفهمم چرا شهید هادی

مشکل بزرگ زندگی من نیت بود، واسه رضای خدا کار کردن بود ،،،
همین باعث شد انگیزه بگیرم ، بیشتر درس بخونم ، برای خدا درس بخونم، تو سختی ها کم نیارم و سال کنکور رو با خوبی پشت سر بذارم ،،،
رتبه من شد 153 کشور ... من این رو مدیون شهدای گمنام ام.